تبلیغات
دست نوشته ها - تفکر جانبی 9

مدیریت تحلیلی در مقابل مدیریت تركیبی

ویستا/گرد آوری: گروه جامعه سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/society.html

 

 

در فرهنگ ما، مدیران می آموزند تا باور كنند كه كارایی یك سیستم اجتماعی را می توان با ارتقای كارایی هریك از اجزای آن به صورت مجزا، افزایش داد.

یعنی اگر هریك از اجزا به خوبی مدیریت شود »كل« نیز همان طور خواهدشد. این امر به ندرت اتفاق می افتد. علت آن است كه اگر اجزا به صورت مجزا دیده شوند، با وجودی كه به نظر می رسد خوب مدیریت شده اند ولی به ندرت با همدیگر سازگار خواهند شد.

 در بهترین وضعیت، مدیران می آموزند كه چگونه فعالیتهای اجزای یك سیستم اجتماعی را مدیریت كنند. ولی مدیران موثر، تعاملات بین اجزایی از سیستم كه مسئولیت آن را به عهده دارند و نیز تعاملات آن جزء با اجزای دیگر داخل یا خارج ازسازمان (كــه تاثیــرگــذار است و ازطریق آنها تاثیر می پذیرد) را مدیریت می كنند.

این گرایش به تكه كردن اجزا و برخورد جداگانه با آنها از پیامدهای تفكر تحلیلی است. متاسفانه تحلیل و تفكر تقریباً به صورت مترادف درنظر گرفته می شوند ولی درواقع تحلیل فقط یكی از روشهای تفكر است و تركیب نیز یكی دیگر از آنهاست. تعداد كمی از مدیران از انواع روشهای تفكر آگاهند چه رسد به آنكه آن را به كار گیرند.

در روش تحلیل، ابتدا آنچه كه قرار است فهمیده شود به اجزا تقسیم می شود. سپس سعی می شود تا رفتار هر جزء به صورت مجزا فهمیده شود. سرانجام درك حاصل از این اجزا یك كاسه می شود. تا دركی از كل موضوع حاصل شود. روش تركیب دقیقاً در مقابل این روش قرار می گیرد.

 در قدم اول آنچه قرار است فهمیده شود به صورت جزیی از یك كل بزرگتر درنظر گرفته می شود (بنابراین با اجزای دیگر یكجا درنظر گرفته می شود و نه به صورت مجزا). در قدم بعدی دركی از سیستم شامل بزرگتر به دست می آید.

 سپس رفتار یا ویژگیهای سیستم موردنظر از طریق روشن شدن نقش یا وظیفه آن سیستم در سیستم بزرگتـری كه آن را دربرمی گیرد توضیح داده می شود.یك سیستم را نمی توان به روش تحلیلی درك كرد.

 تحلیل یك سیستم، ساختار و چگونگی كار آن را روشن می سازد، بنابراین، دستاورد چنین روشی دانش (KNOWLEDGE) است و نه فهم (UNDERSTAND) سیستم.

گرچه این روش نمی تواند الگوی ویژگیهای این كل را توضیح دهد، ولی می تواند رفتار اجزای آن را با روشن كردن نقش یا وظیفه آنها در آن كل بیان كند.

البته برای تفسیر آن كل نیز باید از روش مشابهی استفاده كرد. یعنی نقش یا وظیفه آن سیستم، در كل بزرگتری كه این كل، جزیی از آن است، مشخص شــود.

 بـرای مثال به هیچ وجه نمی توان با تحلیل خودروهای آمریكایی و انگلیسی توضیح داد كه چرا هریك از آنها از سمت مختلفی رانده می شود. و نیز نمی توان با تحلیل ماشین های آمریكایی توضیح داد كه چرا سالهای سال است كه ظرفیت اكثر آنها ۶ نفر است درصورتی كه در ابتدا ۴ نفره ساختــه مـی شدند.

سیستم یك »كل« است كه ویژگیهای اصلی آن با خواص هیچ یك از اجزا مشترك نیست. برای مثال هیچ قسمتی از یك خودرو به خودی خود نمی تواند یك شخص را از مكانی به مكان دیگر حمل كند و نیز هیچ عضوی از بدن یك شخص زنده نمی تواند به تنهایی به زندگی ادامه دهد.

 بنابراین، هنگامی كه یك سیستم به اجزا تقسیم می شود، به صورتی كه در روش تحلیلی با آن برخورد می شود، ویژگیهای اصلی خود را از دست می دهد. به همین ترتیب وقتی جزیی از سیستم ازكل جدا می شود نیز ویژگیهای اصلی خود را از دست می دهد.

مــوتــور یك خودرو هنگامی كه ازكل جدا می شود حتی نمی تواند خود را حركت بدهد. هیچ عضــوی از بدن هنگامی كه از بقیه جدا می گردد، نمی تواند به طور معمول عمل كند، همانطور كه یك دست جدا شده نمی تواند بنویسد و یك چشم جدا شده نمی تواند ببیند.

هنگامی كه یك سیستم با روش تحلیلی به اجزایش خرد می شود، ویژگیهای اصلی سیستم از دست می روند و هنگامی كه اجزا نیز به صورت مجزا درنظر گرفته می شوند از ویژگیهای اصلی دور می شوند.

حال اگر اجزا به عنوان قسمتهایی از آن كل درنظر گرفته شوند (یعنی عملكرد و نقشهای آنها در آن كل بررسی شود) ویژگیهای اصلی آنها قابل درك خواهدبود و می توان رفتار آنها را توضیح داد. با تمام این وجود اكثر مدیران تحلیل و تركیب را مترادف درنظر می گیرند و بنابراین محصول آنها (دانش و درك) را نیز یكسان می بینند.